|
|
|
|
|
شیری از سنگ به گور تو بنا خواهم کرد می تراشد به قلم مرگ تو را آذر من
بت سنگین دل من خواب تبر می بیند ختم شد عاقبت از بی برگی دفتر من پاک شد خاطرهء روشنت از خاطر یار به سیاهی زند از بی هنری گوهر من حاصلم نیست بجز زمزمهء بیماری که به بی وزنی تکرار شده باور من عشق را با تو به تصویر کشیدم صد بار و فراق تو شده تجربهء آخر من. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:53 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
ترسی که بانگ بر زنم و فاش گویمت ! تا خانه ات ز کوی خرابات راه نیست
باری کز عشق یکتنه بر دوش می کشم همچون سکوت و ترس گران است،کاه نیست گفتی خموش باش و به کودک اشاره کن عمریست پا به راهم و پایم به ماه نیست در بطن گنگ مانده مسیح زمان ما مطرود خانه ایم و به خانت پناه نیست آشوب شهر تشنهء خود را به ما مگیر هر دم به بوی کوی تو مستم گناه نیست شهری که همچو موی تو آشفته شد چه شد؟! هر شب که خواب روی تو بیند سیاه نیست رسمی که یادگار تو بود و قرار ما مُهر است بر لب و نفسی غیر آه نیست بد مستی شبانهء ما را سبب تویی تعزیر می کنند و بجز تو پناه نیست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:22 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب آره که همهء خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کلهء پوکو میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز و اینقدر میخونم تا این گلوی وامونده وا بمونه تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیوار حلبی که عمو بارون رو طاقش،عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته . .... .... هی دل بده تا پتهء دلمو واست رو کنم می دونی؟ همیشه این دلم به آن دلم میگه زکی! تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید آن یکی دستتو بگیره ورنه خلاصی ، خلاص! اگه این نبود حالیت میکردم که کوهها را چه طوری جا به جا می کنند و استکانا رو چه جوری می سازند سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان. من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که: عظمتتو جلال امروز هم گذشت و هیشکی ما رو نکشته! بعدش هم چشمارو می بندم و دلو می سپارم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه ،عاشق یه دختر چهارده سالهء بوره! من هم عشق سیاهمو سوت می زنم تا خوابم ببره. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 19:50 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهء بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟ روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانهء رویی بودیم بستهء سلسلهء سلسله مویی بودیم کس در این سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 19:22 توسط میم
|
|
||