چه نشسته ای که چندیست سیاهی سپاهی به عبث گرد در خانهء محبوب نشسته
نه طلب را طلبد دست نیازی به جسارت نه به حق باز کند دست تحکم در بسته
ساده دل لشکری از وحشت و تردید و دو رنگی به چراغی پُِرِ خاموشی و طبلی که شکسته
گاه گاهی به سیه پوشیِ یادی و نمادی به خروش آمده و خاسته و باز نشسته
به امیدی که تو برخیزی و فریاد برآری همه محکوم سکوتند و از این محکمه خسته
تا قصور از تو و لبهای تو خاموش و تو غایب ز سر انگشت فلک رشتهء تقدیر گسسته.