|
|
|
|
|
و باورم شده بود آن شبی که خاطر تو
به پای خاطره ء گنگ خسته ام پیچید و من به حکم تو درگیر باوری بودم که دست فلسفه را تار بست و عشق تنید
به رخت و چوب شبانی چنان فریفتیَم که گرگ زاده طمع در عصای چوپان کرد به ادعای خدایی از آدمی افتاد بساط سِحر مرا آب برد و ویران کرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:21 توسط میم
|
|
||