|
|
|
|
|
با هر بهانه بشكن امشب سبوي ما را
تر كن به آب چشمت ، دلتنگي هوا را شيرين من مپوشان روي از خيال تلخم پر كن به آرزويـت ، كـام پيـــاله ها را بندي بزن به جامم ، تا باز هم بماني تا نو كني بهـانه ، زهري بـــزن دوا را |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:33 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بالا بلند من كه شكر خنده مي زني بــر قلــــــهء بلنــد غمم همچــو رهــزنـي
مي باري از تلاطـم دريـاي رنگ و نور آنجا كه شير و شور و شراب است و رقص حور آنجا كه هيچ حسرتي از شاخه گل نكرد شهري بدون وسوسه و سيب و مار و مرد چيزي درون قــاب دلـم زار مي زنــــد رنگــي به نقــش كهنهء ديـــوار ميـزنـــد در كوچه پشت پنجره ها برف خيمه زد در پــرده دسـت گرم تو تصوير هيمــه زد در پرده ساغري پر و خالي شود مدام يك خانه غرق نـور و تمام جهان به كام لبخند از آن قبيل كه هابيل ياد داشت گل نيز مي شود به گلستان خانه كاشت ..... در كوچه پشت پنجره ها باد مي وزد باغ از تحسـّـر و غم گل دست مي گزد چيزي به آخرين نفس كاهگل نماند در سينه اي به رنگ قفس ، نقش دل نماند مردي كنار پنجره ام ســـاز مي زنـد زنجيــــر درد بـــــر ســـــر آواز مـي زنـــد ردي ميان برف نشـان از حيـات داد گم شد ميان كوچه و شعري به باد داد اينجا دلي به آمد و شد مي تپد هنوز اميد بسته شاخهء خشكيده اي به روز اين آخرين نفس ز نفسهاي كوچه است زنجيــر كهنه اي زده بر پاي كوچه است عهدي طلسـم وار كه تـا آخــرين عبور باشــد ، اگر چـه ميـگذرد ساليــان دور .... تا آخـرين عبور كه چيزي نمانده است شعر مرا هنوز نسيمي نخوانده است من مست شب ز خانه برون بر نتاختم تصـويـري از دريچـهء شعــرم نسـاختـم آواز من صداي بــم زنـگ خانـــه است تصويــر من در عوضي رنگ خانـه است من مرد پشـت پنجـره ها را نديـده ام يك گل به پاس اينهمه خواندن نچيده ام در مرگ باغبان به عزا شمع من نسوخت چشم كسي دمي نگرانم به در ندوخت چشم كلام را به نمـي ، ابر تـر نــكرد شعــر مرا به مدرسه طفلي ز بـر نكـرد ...... باور كن اين تبلور احساس ساده ايست چيزي شبيـه لنگي پاي پياده ايست حسـي شبيـه رفتـن يك كاروان ســوار حــس تنفـسِ پـسِ ايـن كاروان غبـار نه شك نكن هنوز همان جـــلد خانه ام محتاج جاي گريه اي از جنس شانه ام من خواب چشم هاي تو را كم نديده ام در خانه اي كه ساخته اي غم نديده ام چيـــزي مرا به پنجــره پيـــوند مي زنــد در كوچــه باد يكســره لبخنـد مي زند يك دفتر از تمام غزلهاي من كـم است جاي تمـام پنجــره ها در جهنــم است در بـاد ، برگ هاي دلم تاب مـي خورد اين قصه از سماجت باد ، آب مي خورد زندان امن و راحـت گلــدان اطلســي در كوچه انتـظار مرا مي كـشد كسـي.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:14 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدير را به صليبِ بهانه مكش
كه بهانه خود تقديريست بر پيشانيِ بلندت. ---- تا آرزوي تلخ تو شيرين من شود به بهاي سنگين بيستون صليب سكوت به دوش ميكشم. شكستني در كار نيست اگر تو بهانهء تيشه ام باشي. در هر فرود آمدني تپيدني ناخودآگاه - تو را در خاطرهء دختران نابالغ نقش مي بازد آنچنان كه تويي نه آنچنان كه من مي شناسمت و نه حتي خودت در آينه ديده اي.. خمير كوه كه شكل مي گيرد آنجا كه بايد چشمي از آب برآيد - از تنور تشويش و ترديد ـ مشوّشا: مژه بر هم زدني مانده تا خط آخر بت تراشت..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:57 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر چه فصل ورق خورد و شاخ بيد شكست تمام راهِ خيال تو را به رويم بست
بهار من كه تو باشي ، اگر چه جا مانده ميان دفتري از برگهاي نا خوانده اميد مزرعه را برف و باد و بوران برد تمام آنچه نكشتيم را ملخ زد و خورد براي حرمت دستي كه خواب مي ديدم و سيبِ وسوسه را روي شاخه مي چيدم براي حرمت قنديل شعر يخ زده ام به حكم شاخهء خشك تن ملخ زده ام هنوز از تو و آواز دور مي گويم هنوز از دم پير چگور مي گويم. براي ديدن روياي گرم گندمزار براي ماندن و نشكستن از غمِ آوار براي جراءت ماندن ميان سال سياه براي فرصت يك شب دوباره چيدن ماه براي خواندن شعري كنار چوبهء دار به جرم يك كلمه ، بوسه اي به رنگ انار "چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم " به شمع روي تو از سايه ها نمي ترسم هنوز زمزمه هايم پر از حضور تو است و جاده هاي دلم مست از عبور تو است هنوز باد كلاه از سرم ندزديده اگر چه غنچه ء لبخند باغ را چيده هنوز آخر كار دل مترسك نيست دليل اينهمه ماندن بجز هواي تو چيست؟!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:12 توسط میم
|
|
||