|
|
|
|
|
مي دانم اين كشاكش زنجير زلف دوست
ما را به كنج عافيتي ره نمي برد وان يوسفي كه پاش به چاه دلم رسيد حتي مرا به نيم نگاهي نمي خرد دستي شبي زخويش برونم نمي كشد غم پرده هاي باور ما را نمي درد پايي به باغ سوختهء ما نمي رسد مرغي زبام ريختهء ما نمي پــرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:3 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
فكـر شكستن در ميـخانه ها نبـــاش در خـانه بوي تنـد شـراب شبـانـه است
آنجا كه مي دو ساله شد و عمر گل گذشت بغض سپيد قاصدكي فرش خانه است رخت كلاغ بر تــن اين باغ داغـــــدار فرجـام تلخ مرگ غزل را نشانـــه است ويرانه هاي بـــام به آواز شــوم بـوم خو كرده وين معامله رسم زمانـه است پوشيده در خشاخش شولاي سرد شب خورشيد خواب مانده و سرما بهانه است با اين بهانه ها به بهاري نمي رسـي عيد تو بي گل و مي و چنگ و چغانه است ما را به رخت و چوب شباني فريفتي دست تو سالهاست به تاراج خانه است جاي تمام پنجره هايي كه بسته شد خون غزل به دفتر دل جاودانـــــه است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:0 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
از پيچ كوچه گذشت و پاي انتظار به هم پيچيد. مثل شاخه امين الدوله ، پيچك پير باغچه .
و پريشاني با لوبياي سحر آميز رفت تا بالاي ابرها . خيس خيسم از ابرهايي كه تو را در خود مي پيچد و كوچه را در وهم. انتظارت را ديريست بافته ام به زلف پريشانم. مي آيي .مثل موج كه مي آيد و زير پايت را خالي مي كند. مثل باد كه پنجه انداخته در گيسوانت و نمي بينيش. و كابوسي سنگين كه روي سينه ات بالا و پايين مي رود و خرناس مي كشد. در تنور حضور تو دانه هاي عرق بر تب تند كوچه نشسته. به خيالم بوي كاهگل مي آيد. مي آيي و درست روبرويم ، همينجا ، كنار چندمين اقاقي كوچه مي ايستي . زمان مي ايستد و كوچه آخر دنياست. به خنده خواهي پرسيد : " خانه دوست ...؟؟!!!" به سردي شانه بالا خواهم انداخت و شانه هايم همان بالا گير ميكند و پاهايم همين پايين و چشمهايم به كوچه و كوچه به دور ..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:34 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها براي دلخوشي پاييز
هر سال رنگ كن دل پيرت را در آرزوي مستي ابـــري دور خوش كن به انتظار كويرت را پيرانه سر خيال مرا سر كش تا جرعه هاي آخر جـــــان من سر كن به نيم ناله زنجيــــــرت خوش كن به باد زلف اسيرت را برقي زد آسمان به هواي تو ديريست شعله مي كشد اين خرمن من تا بهار منتـظرت بـــودم باران گرفت و شست تو را در من باز ايـن تسلسل غـم ديـرينــــــه راه گلــوي پنجــــره را بستــــه كوتاه مانده دست من از كوچه تاريك مانده روزنــــــــهء روشن .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:39 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بودن تنها با همين چند كلمه ميسر اگر مي شود
به اندازه تو هنوز كلام نگفته در آستين دارم...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:32 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
مبادا كسي پــرده بـردارد از شب
كه شب پشت اين پرده ها رنگ دارد صداي قــدم هاي آرام حســي بــه نـابــاوري بـاوري تنــگ دارد تو در كوچه بوي خوش شعر داري و شعـر تـو را شــور آهنــگ دارد به اين پرده ها دلخوشم گرچه دانم كسي پاي اين پنجره سنگ دارد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:26 توسط میم
|
|
||