|
|
|
|
|
از پيچ و تاب زنگ نفســهاي كــاروان
پيداست چاه گم شده در هاي وهوي باد پيداست خاك مثل كفن پيچ مي خورد در انحناي مستي زنگوله هاي شـاد گردي نشسته بر سر و روي مسافران تا برده ياد يوسف گم گشته را ز يـاد چشمم به راه پيرهني رو سفيد شد از امتحان سخت غمي غير دوست ، داد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:15 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
اينگونه به پاي بسته ام مي پيچد
دست سمج بهانه اي تكراري گيج از حركات پيچ در پيچ تو ام شبگردي و مست كوجه و بازاري گردي نه به دامنم نشست از قدمت ني پنجره اي باز شد از ديواري رسوايي من نه پاي بي پردگي است مي خوانيم از نگاه من پنداري! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:4 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
داس گندمـــــزار خونيــــن مرا دست دور و سرد تو تبدار كرد
چشم خواب آلوده را بوي علف در هواي درد تو بيـــــــدار كرد مهرگان ما بهاي خون توست زين تطاول ها خزان بسيار كرد يا از آن جوش و خروش تاكِ تر كز جفا انــــدر خم خمــار كرد دست من كي مي رسد بر پاي دوست تا به زنجيرم خيــال يــار كرد بوي نان تـازه را دستي حقيـر شعله ها بر جان گندمزار كرد بار سنگين غمت دستاس شد قصد جان شانـه هاي زار كرد خون تو در برگهـايم سبـــز بـود سوگ تو پـاييز را تكـرار كــرد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:56 توسط میم
|
|
||