بعضیا بـیــرون گود خاطرات برگــه ها رو زیر و بالا می کنن
نامه های خط خطی رو می شمرن بعضی از حرفا رو حاشا می کنن
برف و بارونِ که می باره هنوز سر درختی ها رو سرما تک زده
گم شده تقویــم تاریــخ بهار این زمستون هم به مـا پاتک زده
ما همینجا زیر رگباری عجیب جنس بارون نه که از جنس فریب
بسته دست و پا دخیل شاخه ای ما کجـا و اون امـامـای غـریب !
دست ما کوتاه وخرما دستِ دوست هستیِ ما جمله اندر هستِ اوست
کِی نظر بر ما بیاندازد به لطف؟ هر چه او فرمان بفرماید نکوست
دست همسایه دراز از پنجــره قفل و زنجیرِ گلـوی زنجــره
غارت دین و دل دیوانـــه را بسته دست شـرم راه حنجــره
دوست فرمان داده این تقدیر ماست برف و سرما هم دگر تقصیر ماست
چشم بد دور از همیشه بهتریم این تساهل نامه ها تقریر ماست
بس خدا و ناخدا بر ما گذشت پادشاه و صد گدا بر ما گذشت
پای ما لنگست و منزل پشتِ در در بـــروی پاشنـه امـا نگشت
هر چه می کشتیم آفت بار بود آفـت افکـــار ما تکـــرار بود
مثل باران در کویری بی ثمـر عشق هم این روزها بیمـار بود
بی ثمر برفا رو پارو می کنیم خونهء دلها رو جارو می کنیـم
دست ما خالی شده از آس شعر آخرین برگا رو هم رو می کنیم
دست خالی از همه عالم سریم گوش شیطون کر خدا را سروریم
با یه مُش دوز و کلک، توپ و تشر آبـروی رفتـه را هم می خریم
آخ... اگر باران ببارد ، عاقبت جنبل و جادو به اَبـرا هم رسید
مسجد و میخانه را هم سیل بُرد اخم آقا اندکی در هــم کشیـد
دست ما از دامنش کوتاه شد چاله های غم شبانه چــاه شد
آسمان را غرق نور مـاه دید مست شد، دیوانه شد، گمراه شد
عاقبت این قصه پایانی نداشت موش و گربه بوی زاکانی نداشت
جعبهء جادو لبالب رنگ بود شیث مجنون بود و جانانی نداشت
قصه از این دست بسیار است هم سر بسر تاریـخ تکـرار است هم
فکر درمان نیست جان عاشقم زانکه گویی دردم از یارست هم.