|
|
|
|
|
يك چند به شرم باز مهمان توام قرباني مكر شوخ چشمان توام
تا كي به حراج دل و دينم آيي بازاري كوچه گرد ميدان توام پيش از هوس جامه زهد رمضان رسوايي جام نيم شعبان توام در من خرد شك و يقين در جدلند خود شكي و حيرانيٍ ايمان توام. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی کنـار پنجره ام جــان داد در کوچـه بــاد پنجره ها را بست شعر تری در آتش غیرت سوخت خاکستری به آینه ها بنشست آوار شد چنـان که زمـان بر من بر بـــاغ تــازه برف زمستــانی دزدید مرگ از لب برگی سبــز نابــاورانــه بوســه پنهــانــی خشکید باغ خـانه و من تنــها در قاب خیس پنجره می دیدم گلبــرگهای خاطره را تک تک از آخرین ستاره شب چیـــدم خاموش شد درخشش امیدی کز جای جای کوچه به شب پیوست حتی خدا به هیبت خورشیدی تاریک شد و پنجره اش را بست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:36 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
خود از خوابهایم برآمده بود آن که تعبیر خشکسالی زد برخواب خدای کشتزارهای بارور باید می دانستم که خون جز لاله بار نمی دهد و اشک جز بر کویر نمی بارد ماه در چاه زنده به گور شد وقتی برادرانش سکوت شب را به بانگ گلوله شکستند به جای اذان و سرپوشی سیاه از شرم بر گلبرگهای تازه عشقی پوشاندند که تاریخ سرزمینم بود. من ماندم و یک گور بی نام و نشان تاریخ ماند و هزار تیشه و نه حتی فرهاد تراش ، بر بلندای بیستون افسانه. دیگر دست کسی به ماه نمی رسد و هر سال ظهر عاشورا دوازده ستاره حول یک چاه به سجده می افتند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:8 توسط میم
|
|
||