|
|
|
|
|
گريز از تو مرا در غبــــار من گـــم كرد و سايهء قدمت در حصار شب پيچيد
مرا كه با تو به بيراهه اي شريك شدم كه راه خانهء خورشيد را ز من دزديد مرا تو بي سببي بيت بيت شعر شدي و وزن بودن تو ترس شانه هايـم بود تحملي كه مرا از ميــــان راه بـــــريد بهانه اي كه تو را در شبي سياه ربود دليــــل آمدنت مثل روز روشن بـــود و من به معجزه اي تازه فكر مي كردم عصا شكسته و دريا به خشم آمده است و دستهاي تو را در سراب گم كردم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:47 توسط میم
|
|
||