|
|
|
|
|
کار از آخر غروب گذشت کارد بر استخوان روز رسید بام پر شد ز شوم نامۀ بوم داغ بست از تب ، آفتابِ امید ♠ شهر پر بود از صدایی دور به بلنــدای سبـــز گلدستـه باز تکرار موج بی هدفی آسمان گنبـدیست سر بسته ♣ چکمه های سیاه ناشنوا لب جویی که بوی خون می داد ظهر خرداد ماه تیرآلود خبری شوم از جنون می داد ♦ دست برگشته بودُ رو شده بود نقش سربازهای سَرخورده آخر بازی جوانی ما ... بی بیٍ قلبــهای دل مـرده ♥ خنده ای شوم زد که دستت را با همه دستپاچگی خواندم گفت این بار نوبت نَرَس است حاکم دست بعد هم ماندم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:10 توسط میم
|
|
||